تبليغاتX
 مرا نخوانيد
 

سلطان صابرین

 

در خانه دگر جز گل اميد گلي نيست

جز سوخته دلهاي غم آلود دل نيست

 

بابا چه كنم كرده طبيب تو جوابم

گويد كه مداواي دگر بهر علي نيست

 

زينب نكند صبر اگر، واي به حالم

جز اشك حسينم مدد محتملي نيست

 

با اينكه مداراي تو شد شامل قاتل

جز بغض تو در سينه آن خصم ولي نيست

 

آنانكه به كف شير گرفتند برايت

در عهد و وفاشان به تو اهل عملي نيست

 

با طايفه كوفه بگوييد پس از اين

آسوده بخوابيد كه جنگ جملي نيست

 

مي‏بينم از اين پس بخدا غربت خود را

من بعد براي حسنت تنگ دلي نيست

 

ديگر نتوان ماند ز بعد تو به كوفه

همدردي و دلسوزي شان جز حيلي نيست

 

در شيون كوفي اُفقي تار ببينم

تا هلهله لشگر كوفي خللي نيست

 

 


 

نوشته شده توسط بنده خدا در سه شنبه 10 مهر1386 ساعت 9:40 موضوع | لینک ثابت


نادعلی مظهر العجائب

 

بابا چرا ما را تو تنها وانهادي

ما را ميان اهل كوفه جا نهادي

 

رفتي و لبخند عدو شد آشكارا

آنكس كه فرمودي كنيم با او مدارا

 

رفتي و بعد از داغ سنگينت پدر جان

مانده بجا محراب رنگينت پدر جان

 

رفتي وقلب دخترت بي تاب گشته

چون شمع سوزاني حسينت آب گشته

 

رفتي و احوال پرستارت خراب است

بهر حسن بعد تو غربت بي حساب است

 

منكه پرستار سر بشكسته هستم

مرهم گذار قلبهاي خسته هستم

 

منكه شكاف پهلوي مادر ببينم

ديدم شكاف فرق تو از پا نشستم

 

هر بار مي‏بستم سرت را مخفيانه

تا صبح از دل مي‏كشيد آتش زبانه

 

واللّه اين دل طاقت اين غم ندارد

زخمي كه من ديدم دگر مرهم ندارد

 

منكه ز عمق زخم تو آگاه باشم

من آشناتر از هزاران چاه باشم

 

اكنون كه گردد يار قلب خسته من؟

مرهم كه بگذارد دل بشكسته من؟

 

من اشك همچون ابر خواهم شد به عالم

من قهرمان صبر خواهم شد به عالم


 

نوشته شده توسط بنده خدا در سه شنبه 10 مهر1386 ساعت 9:20 موضوع | لینک ثابت


گریه شبانه ام را نمی بینی !؟

الهی! هر که را عقل دادی چه ندادی

و هر که را عقل ندادی چه دادی ؟

ای خدای بزرگ و مهربون :

نويسـم رازهـايـي كه نهـان است

چه حاجت ؟ غم ز چشمانم عيان است

قـلم مي گريد از اين حـال زارم

که من حـال دلـم را مي نـگارم

كه اين تنـهايي و سنگيـني درد

دل من را شكست و پر ز خون كرد

و هر روزي هـزاران بار تا شـام

دلم مي ميـرد و مي گيرد آرام

دل خونيـن خود در دسـت گيرم

و شب ها را به سوگش مي نشينم

برايـش نغـمه هايي مي سرايم

به پايـش عقده ها را مي گشايم

دگر با من كسي درد آشنا نيست

دگر در قلب ها گويي خدا نيست

شكسته در گلويـم حجم فرياد

زمانه نـاله هايـم برده از ياد

زمـانه تا به كي با من چنـيني؟

مگر سـخت است لبخنـدم ببيني؟

به زندان جفـايت من اسيـرم

تو مي داني از اين پيمانه سيـرم

سپـردم دل به آیيـن محبـت

چه دانستم شود دل غرق محنت؟

دلا آتـش همـانا حاصـلت بود

بسوز اي دل صداقت مشكلت بود

شبي اينجا شبي در آسماني

ترا ننگ است اگر اينجا بماني

خدا يا خسته ام بي كس ترينم

در اين زندان كه با حسرت قرينم

مرا از قيد اين دنيا رها كن

و لطفت بر سرم بي منتها كن

خدايـا تا به كي بايـد بنالـم؟

كه هر دم سـوزم و آشفتـه حالم

خدايا پاسـخ شب گريـه ها كو؟

هميـن امشب جواب اين دلم گو...

آمین .


 

نوشته شده توسط بنده خدا در سه شنبه 10 مهر1386 ساعت 9:4 موضوع | لینک ثابت


مرا نخوانيد target="_blank" href="http://bahar-20.com"> Bahar-20 بهاربيست