تبليغاتX
مرا نخوانيد
عاشق آواره
 

دست بر شاخه عشق

روی در پنجره داشت

نگران گل سرخی که در آن سوی نگاهش می رست

بوی گل را می دید

و به تعبیر خدا بر می خاست

شانه از بالش آرامش تن بر می داشت

وبه صحرا می رفت

سر هر کوچه درختی می کاشت

و به باران می گفت :

تو هوادار درختی باش

که سر کوچه تنهایی

دست سبز خود را

                  به کبوتر بخشید

دستهایش سبدی بود پر از میوه ی عشق

و نگاه تر او

مثل یک چشمه به اعماق علفها می رفت

لحظه هائی بسیار

خیره می شد به دو گنجشک

                      که در باغ خدا می خواندند

ابر در دهکده چشمانش می بارید

هیچ دریایی از منظر او دور نبود

عاقبت مثل گلریزی به نهایت پیوست

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 9:6  توسط بنده خدا  |